لوچ
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

 دهقان پير با ناله گفت: ارباب، آخر درد من يكي دو تا نيست، با وجود همه بدبختي ها نميدانم ديگر چرا خدا با من لج كرده و چشم تنها دخترم را چپ آفريده است!
دخترم همه چيز را دو تا مي بيند.
ارباب پرخاش كرد كه بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار ميكني مگر كور بودي، نديدي كه چشم دختر من هم چپ است.
دهقان پير گفت: چرا ارباب ديدم... اما... چيزي كه هست دختر شما همه اين خوشبختي ها را دو تا مي بيند ... اما دختر من اين همه بدبختي ها را.    (كارو)