بهايي اندك براي ميترا(1)
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

 آيا تاكنون به زندانها يا مراكز بازپروري رفته‌ايد؟ آيا هرگز با يك زنداني و يا كسي كه در مراكزي از اين دست نگهداري مي شود، هم سخن شده‌ايد؟
ميترا دختري است كه در يكي از مراكز بازپروري در استان گيلان اقامت دارد، دختري با چهره اي تكيده و دردكشيده، دختري كه دستانش نشان از سختي‌هاي زندگي او دارد، شرايط زندگي و مشكلات پيرامون با ميترا چنان كرد كه به انحرافي ناخواسته كشيده شد، اما از چشمانش مظلوميت را ميتوان ديد...
وقتي به سراغش رفتم و درخواستم را برايش مطرح كردم از من خواست كه موجب يادآوري خاطراتش نشوم، اما وقتي اصرار مرا ديد، گفت: از 3 ـ 4 سالگي دعواهاي شديد پدر و مادر در خاطرم مانده، پدري معتاد و مادري تندخو و بداخلاق، پدري كه نميتوانست چرخ زندگي يك خانواده 4 نفره را بچرخاند ، نه بخاطر آنكه درآمدي نداشت بلكه چون همه را دود ميكرد... درگيري آنها هر روز ادامه داشت و دوران كودكي من با اين زد و خوردها طي ميشد، 6 ساله كه شدم از اينكه بايد به مدرسه مرفتم غمگين بودم، غمگين   نه از آن جهت كه بايد درس ميخواندم، من لباسي مناسب براي پوشيدن نداشتم، من حتي كفشي نداشتم  و گاهي كه با مادرم بيرون ميرفتم از يك دمپايي استفاده ما نمودم.
اما 6 سالگي من يك حادثه بزرگ نيز با خود داشت، جدايي پدر از مادر... اعتياد از پدرم چيزي در حد يك موجود بي فايده و انگل ساخته بود كه در گوشه و كنار كوچه‌ها مي افتاد.
پس از جدايي والدينم، برادرم كه چند سالي از من بزرگتر بود بمن گفت: شايد اين جدايي باعث خوشبختي ما شود، اما اين گونه نشد و اوضاع خرابتر از گذشته گرديد، چيزي كه در تصور ما نمي‌گنجيد فساد اخلاقي مادر بود تا جائيكه خانه ما تبديل به ...
اين شرايط باعث گرديد كه من و برادرم از آنجا رفته و در خانه دايي‌مان سكونت كنيم، هر چند وضع زندگي دايي چندان خوب نبود اما او با تمام مشكلات زندگي و با آنكه 5 بچه داشت من و برادرم را به مدرسه فرستاد.
در مدرسه كسي حاضر نميشد با من دوست شود، وقتي خانواده بچه ها از وضعيت پدر و مادرم با خبر مي شدند آنها را از دوستي با من نهي ميكردند، لباسهاي مندرس من نيز عاملي بود براي دوري بچه‌ها از من... دلم ميگرفت وقتي مي ديدم آنها با هم بازي مي كنند ... اگر در زنگ تفريح، كنار يكي از بچه‌ها مي ماندم فوري از من فاصله مي گرفت، حتي خانم معلم مهربان كلاس نيز به ديگران بيش از من محبت ميكرد...
تا كلاس سوم را به همين منوال گذراندم تا اينكه دايي‌ام فوت كرد و برادرم مرا پيش پيرزني از اقوام دور پدر فرستاد، اوايل دليل اينكار را نفهميدم، اما بعدها متوجه شدم كه برادرم براي گذران زندگي و يا هر دليل ديگر، مرا به آن پيرزن فروخته است... برادرم... برادرم مرا به بهايي اندك فروخت...(ادامه دارد)