همسايگاني كه همديگر را نمي بينند
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۸  کلمات کلیدی:

 پنجشنبه گذشته (پريروز) حدود ساعت 11 تلفنم به صدا در آمد و از آن سوي خطوط ارتباطي يكي از دوستان وبلاگ نويس با من قراري براي ساعت  يك عصر در محل دفتر روزنامه خزر گذاشت، چند جا بايد ميرفتم و كارهاي كوچكي نيز داشتم كه انجام دادم، سري هم به باشگاه پگاه گيلان زدم تا بالاخره پس از 3 ماه كار در آنجا به عنوان مشاور مطبوعاتي مديرعامل، مبلغي را به عنوان علي الحساب دريافت كنم، از دفتر باشگاه به روزنامه رفتم و پس از پاسخ به يكي دو تلفن، دوستان عزيزم نيما و بهرنگ سر موعد مقرر به دفتر آمدند تا در مورد يك برنامه كاري مذاكره كنيم مدتي بعد فردي وارد دفتر روزنامه شد و خطاب بمن گفت: با آقاي سراواني كار دارم، منهم كه مشغول گفتگو با نيما و بهرنگ بودم، برادرم را نشان داده و گفتم آقاي سراواني ايشان است، لحظاتي بعد برادرم گفت كه مهمان تازه وارد  با من كار دارد، به نزد وي رفتم و بدون مقدمه گفت: من شاهرخ هستم، بدون هيچ اشاره ديگري فهميدم كه وي همان شاهرخ عزيزي است كه ماههاست بدون اينكه ببينمش و يا صدايش را بشنوم از طريق وبلاگ با او در ارتباطم، نتوانستم خوشحالي خودم را از ديدارش پنهان كنم و سعي هم نكردم كه چنين كنم، واقعا خوشحال بودم و انتظار چنين ديداري را نداشتم.
پس از دقايقي گفتگو گفت: وقتي برايم نوشتي كه به دوبي خواهي آمد مي دانستم كه نخواهيم توانست همديگر را ببينيم چون شما قرار بود فقط در قسمت ترانزيت باشيد و امكان  ديدار وجود نداشت،  تعجب كردم چرا كه قبل از رفتن به دوبي فقط براي عباس نوشته بودم كه به دوبي مي روم، شاهرخ متوجه تعجب من شد و گفت: عباس و شاهرخ يك نفر هستند و هر دو وبلاگ توسط من نوشته مي شود...
نيما و بهرنگ را نيز صدا كردم و آنها نيز كه شاهرخ و حتي عباس را از طريق نوشته هايش ميشناختند از نزديك با او آشنا شدند. ساعتي با هم گپ زديم، شاهرخ  گفت كه سراغ آرش گيله مرد هم رفته اما او را نديده و دوست داشت كه بيشتر بچه هاي وبلاگ نويس گيلاني را مي ديده اما متاسفانه يكشنبه(فردا) بايد به دوبي برمي گشت، و بالاخره خداحافظي كرديم.
شاهرخ رفت اما در ميان حرفهايمان متوجه شديم كه بارها همديگر را ديده و حتي محل كارمان سالها در همسايگي همديگر قرار داشت ولي دنيا را دور زده و همديگر را از طريقي ديگر شناختيم.
هموطناني هستيم كه  يكديگر را درك نمي كنيم، همشهرياني هستيم كه زبان هم را نمي فهميم و همسايگاني كه همديگر را نمي بينم، براستي چرا؟