توهم
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢  کلمات کلیدی:
رويا دختري با چشمان سياه كه زيبايي ساده اي داشت پس از گذشت 18 بهار از عمرش هنوز از واقعيت زندگي خود چيزي نميدانست. پدرخوانده تا بدان روز حقيقت ماجرا را به او نگفته بود. اما ماجراي خواستگاري كه شب قبل براي رويا آمده بود، پدرخوانده را وادار كرد كل ماجراي زندگي كودكي رويا را به او بگويد....
قاسم به رويا گفت كه اسم اصلي او، رويا نيست و پدر و مادر واقعي اش كساني ديگر غير از قاسم و زينب هستند و در يكي از روستاهاي اطراف يكي از شهرستانهاي آذربايجان شرقي زندگي ميكنند.
قاسم گفت كه پدر و مادر واقعي رويا به علت فقر و استيصال مالي او را به ما كه فرزندي نداشتيم، تحويل دادند و منهم در اداره ثبت احوال براي تو به نام خانوادگي خودم شناسنامه گرفتم و نام رويا را بر تو گذاشتم.
رويا شگفت زده شده بود، از شنيدن اين ماجرا شوكه شده و نميتوانست چنين چيزي را باور كند، اما مدتي بعد و پس از كلنجار فراوان تصميم گرفت با پدر و مادر واقعي خود آشنا شود، رويا به همراه قاسم به تبريز رفت و با پدر، مادر، برادران و خواهرانش آشنا شد.
يكسال و نيم از ارتباط و مراوده رويا و خانواده اش گذشت تا اينكه غروب يك روز خشايار برادر رويا به نزد آنان آمد، و مدت يك هفته در آنجا ماند، اقامت طولاني مدت خشايار مورد اعتراض قاسم قرار گرفت، اما اين اعتراض شروع ماجرايي تلخ براي رويا و خشايار بود و شايد هم بهانه اي ... آنها از منزل فرار كردند و پس از حدود 10 روز نامه اي از مشهد براي خانواده هايشان فرستادند كه دچار نوعي توهم شده و به همين خاطر بيخبر ترك ديار كرده اند. آنها در نامه خود نوشتند كه سرنوشتشان را يافته اند و ديگر كسي دنبال آنها نگردد كه جستجو بي فايده خواهد بود.
رويا و خشايار در نامه خود همچنين خواسته بودند تمامي اموالشان به برادر كوچكشان (محسن) تعلق گيرد. آري اين نامه يك وصيت نامه بود...
آنها پس از چند روز اقامت در مشهد به استان مازندران ميروند، رويا بدور از چشم خشايار نامه اي مجدد براي خانواده اش مي نويسد و در آن قيد ميكند كه يك قبضه اسلحه كلت كمري با 9 تير فشنگ تهيه كرده و ميخواهند در درياي خزر به زندگي خود خاتمه دهند.
رويا و خشايار طي يك هفته اي كه در شهر تبريز در كنار هم بودند به علت ارتباط و مراوده نزديك و كنترل نشده و در حاليكه ميدانستند خواهر و برادر هستند، شيفته و دلباخته يكديگر ميشوند و غريزه جنسي به آنان حكم ميكند كه فرار كرده و چون شناسنامه آنها نيز با هم فرق دارد، با يكديگر ازدواج نمايند. اما چون هر دو داراي باورهاي ديني بوده اندكي بعد و پس از فروكش كردن عطش و غريزه جنسي به قبح عمل خود پي برده و چاره ايي جز خودكشي نمي يابند و تصميم ميگيرند در منطقه اي دور از تبريز به صورتي گمنام به زندگيشان پايان دهند.
خشايار و رويا پس از آنكه به مازندران رسيدند به مسافرخانه اي در ساري رفته و يك شب را در آنجا ميگذرانند .... رويا نمي تواند حتي ساعتي پلك بر روي هم بگذارد، آشفته از سرنوشتي كه خود رقم زده ، آينده اي كه در انتظار اوست و پشيمان از عملي كه انجام داده است. نميتوانست باور نمايد كه اين او بوده كه دست به چنين حماقتي زده است، اشك از گوشه چشمانش سرازير ميشود....به دوران كودكي خود فكر ميكند كه در كنار اعضاي خانواده، دوراني خوش داشت، بازيهاي كودكانه، لج بازيهاي بچگانه، دوران نوجواني، ايام مدرسه، دوران بلوغ و رسيدن به سن جواني .... چقدر تند حركت ميكرد اين زمان لعنتي... و رويا ديگر طاقت نداشت تا بقيه زندگيش را مرور كند...
وضع خشايار نيز بهتر از رويا نبود ، باورهاي مذهبي در او بسيار پررنگ بودند اما چرا تن به چنين عملي داده بود، چرا اين توهم در او ايجاد شده بود كه او و رويا خواهر و برادر نيستند، گريه امانش نداد، بدرگاه خدااستغاثه كرد، ميدانست خودكشي گناهي نابخشودني است، اما چاره اي نداشت، ديگر نميتوانست بر روي زمين گامي بردارد.
صبح زود ساري را به مقصد انزلي ترك كردند، جاده زيباي كناره ديگر هيچ نشاطي در آنان به وجود نمي آورد، چالوس، رامسر، لنگرود، لاهيجان، رشت و انزلي با همه زيباييهايشان هيچ انگيزه اي به زندگي در آنها ايجاد نميكرد چرا كه راهشان را يافته بودند.عصر به انزلي وارد شده و در مهمانپذيري يك اتاق دو تخته كرايه و شب را در آنجا بيتوته كردند، صبح را نيز كاملاً در مهمانپذير ماندند و بعدازظهر آن روز داغ و شرجي پس از تسويه حساب و اخذ شناسنامه هايشان مهمانپذير را ترك و به سوي اسكله قايقرانان در بلوار انزلي حركت كردند.
يك دستگاه قايق موتوري به مبلغ 8 هزار تومان كرايه كرده و به داخل مرداب ميروند، در مرداب خشايار با تهديد اسلحه و با شليك يك تير هوايي قايق را سرقت كرده و متواري ميشوند، قايقران كه قايقش را برباد رفته ميديد به دسته شناور نيروي انتظامي مراجعه و موضوع را اطلاع ميدهد. مامران به تعقيب رويا و خشايار پرداخته و در اجراي تعقيب و گريز در جزيره لاله به آنان برخورد و از آنان ميخواهند كه خود را تسليم نمايند. اما رويا و خشايار فكر ديگري در سر داشتند، آنان ديگر نمي توانستند اين روند را ادامه دهند، بدون توجه به اخطار پليس از قايق پياده شده و ضمن شليك چند تير هوايي به سمت خشكي در وسط مرداب كه پوشيده از گياهان و ني هاي دريايي بود ميروند، ماموران بار ديگر از آنان ميخواهند كه خود را تسليم نمايند اما ... صداي دو شليك ديگر و رويا و خشايار ديگر وجود نداشتند.
ماموران جنازه ها را به مقر دسته شناور انتقال و پس از حضور قاضي كشيك و پزشكي قانوني به سردخانه گورستان انزلي تحويل ميدهند. پزشكي قانوني علت مرگ دو نفر را خونريزي وسيع و له شدگي نسج مغز در اثر اصابت گلوله اعلام مي نمايد.
مدير مهمانپذير نيز در تحقيقات پليس اعلام نمود كه رويا و خشايار با ارائه شناسنامه كه مهر ازدواج نيز بر صفحات آن ثبت شده بود، يك اتاق دو تخته در اختيار گرفته اند. شايد اگر رويا و خشايار در شب قبل از حادثه در محلي غير از مهمانپذير و يا هتل مانند پارك ميماندند همانگونه كه خود ميخواستند براي هميشه گمنام ميشدند و چه بسا به عنوان مجهول الهويه دفن گرديده و راز اين خودكشي هرگز برملا نميشد.
اين روايت واقعي است و تنها اسامي و تاريخ حادثه تغيير يافته است.