راه گمشده
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱  کلمات کلیدی:
فاطمه ثابت يكي از همكارانم در روزنامه خزر چند روز پيش گفتگويي يا دختري 16 ساله كه در مركز بازپروري بسر ميبرد، انجام داده كه بد نديدم گوشه اي از آن را در اينجا بياورم.
مينا دختري 16 ساله در اين گفتگو ميگويد: تا پنجم دبستان درس خوانده ام، مادرم تاكنون 4 بار ازدواج كرده است. وي از شوهر اول خود كه در يك حادثه تصادف كشته شده بود سه فرزند داشت. پس از مرگ شوهر اول با برادر شوهرش ازدواج ميكند و از او نيز صاحب دو فرزند ميشود كه يكي من هستم. اما اين ازدواج بعلت اعتياد پدرم دوامي نمي يابد و آنها از هم جدا ميشوند و پس از مدتي مادرم مجدداً به عقد موقت مردي در مي آيد و پس از دنيا آوردن فرزندي از او نيز جدا شده و با مرد ديگري ازدواج و اينك 3 فرزند نيز از او دارد.
شوهر مادرم خودش صاحب زن و دو فرزند بوده و همه با هم يعني زن اول او و مادرم به همراه بچه ها بجز 4 نفر كه ديگر ازدواج كرده اند در يك خانه مشترك زندگي ميكنيم. ناپدريم در كارخانه اي در تهران كار ميكند و هر از چند گاهي به ما سر ميزند. در چنين محيطي كه احساس آرامشي نداشتم مادرم نيز به من بي اعتنايي ميكرد و به فرزندان ناپدريم علاقه بيشتري نشان ميداد و حضور و عدم حضورم در خانه براي او فرقي نداشت.
هر ساعتي كه دلم ميخواست به خانه ميرفتم و هيچكس معترض من نميشد اكثر اوقات به خانه خواهرم ميرفتم كه با مردي زندگي ميكرد كه شوهرش نبود. خواهرم دچار انحرافات شديد جنسي بود و حتي در نزد من نيز اقدام به ايجاد روابط نامشروع و مصرف مواد مخدر ميكرد. كم كم من نيز به مصرف مواد مخدر عادت كردم. شديداً احساس تنهايي و كمبود محبت مينمودم. دلم ميخواست من نيز مثل ديگران داراي خانواده اي خوب و صميمي باشم اما ....
به اميد پيدا كردن آرامش از منزل فرار كردم و با پسري آشنا شده و فريب محبتهايش را خوردم. و بالاخره يك روز در حين قدم زدن در پارك دستگير و به زندان افتادم تا اينكه بعد از گذراندن 3 ماه دوره زندان به مركز بحرانهاي اجتماعي فرستاده شدم و از آنجا هم براي اصلاح رفتار و گذراندن دوره بازپروري به اين مركز آمدم. و اكنون بجاي نشستن پشت نيمكتهاي مدرسه در اينجا هستم. دلم ميخواهد راه گمشده ام را پيدا كنم ...